سلام سلام سلام
پسر گل مامان خیلی خیلی به نقاشی علاقه داره وکلی نقاشی می کشه یعنی هر یک ساعت یک دفتر نقاشی را تموم می کنه .همش دلم می خواست نقاشی های اون را به یه کسی که از این چیزا سر در میاره نشون بدم و نظرشو راجع به پسرم بدونم تا اینکه یکی ازهمکارام که پروژه ای باعنوان نقاشی کودکان داره اومد سراغم وچند تا کاغذ داد گفت به پسرت بگو واسم نقاشی بکشه پارسا هم کلی نقاشی کشید امروز همکارم گفت نقاشی ها را که نشون استادمون دادم کلی ذوق کرد ومتعجب شد که یک کودک ۳ ساله این نقاشی ها را کشیده و گفته این کوچولو به سبک" پل کلی" کار می کنه ومن هم خیلی خیلی ذوق کردم مامانی اینو نوشتم که وقتی بزرگ شدی خودت بخونی نمی دونم اون موقع هنوز نقاشی می کشی یا نه ولی بدون که یه زمانی اونقدر زیبا نقاشی می کردی که همه را متعجب می کرد
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:20  توسط الهه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:4  توسط الهه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 14:27  توسط الهه
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:20  توسط الهه
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:19  توسط الهه
|
سلام سلام سلام
من بعد از مدتها غیبت اومدم تواین فاصله اتفاقات خیلی خیلی مهمی رخ داد اولین ومهمترینش این بود که بابا سجاد اومد پیش مون والان من وپارسا وبابایی باهم زندگی می کنیم پارسا هم کلی بزرگتر شده وکلی واسه خودش شخصیت پیدا کرده کامل هم صحبت میکنه ولی ادبیات خاص خودش را داره که فقط کسانی که باهاش باشن متوجه صحبتاش میشن واین موضوع من را خیلی نگران کرده که چرا گل پسر مامان اینجوری صحبت می کنه وجالبه کلمات را خیلی سخت تر از اون که هست تلفظ می کنه
مثلا
نقاشی=کنکانشی
مادر=ماندر
ماشین=مانتین
سلام=دلام
خدافظ=ابافظ
رسیدیم=رندیندیم
بشین=بندین
بعد جالبه که من بشینم خیلی واسش سخت می شه ومیگه من بندیندم
سوار=باوار
کجا=کوکا
زیاد=بیاد
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:0  توسط الهه
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:19  توسط الهه
|
سفر به كيش
سلام به همگي
امروز مي خوام خاطره قشنگ سفر كيش پسركم را واسش بنويسم پسر خوشگل مامان ۲۴ تا ۲۸ را درجزيره زيباي كيش گذروند وواقعا واقعا لذت زندگي را تجربه كرد هوا عالي بود وكلي انرژي مثبت گرفتيم پسرك مامان هم كلي شيطنت كرد و گردش وبازي وتفريح علي رغم شهر خودمون كه هوا سرده وهمش نشستيم توخونه اونجا هوا بهاري بود وهمش به گردش پارسا كه واقعا ذوق كرده بود وهمش بالا وپايين مي پريد لباسش را كه تنش مي كرديم شروع مي كرد تمبك زدن وذوق كردن و آواز خوندن يه چيز جالب اينكه پارسا خيلي خيلي جمع سه نفره خودمون را دوست داره يعني همش دوست داره وقتي باباييش مي ياد من وبابايي وپارسا تنها باشيم ولي به دليل موقعيت خاص زندگيمون اين اتفاق خيلي خيلي كم رخ مي ده يعني هميشه يا خونه اين مامان برزگشيم يا خونه اون مامان بزرگش مثلا وقتي خونه مامان من هستيم مياد دست من وبابايي را مي گيره مي بره يه اتاق ديگه مي گه شما بايد اينجا بشينيد ومامان بزرگ وبابا بزرگ تو يه اتاق ديگه بعدش مياد پيش من وباباييش وكلي ذوق مي كنه پسركم توي كيش كلي خوشحال بود كه يك خونه داريم كه من واون وبابايي داريم توش زندگي مي كنيم پارسا عاشق دريا بود وهمش مي گفت بريم دريا تا وارد بازار مي شديم شروع به گريه مي كرد و مي گفت بريم بريم بهش مي گفتم مامان جان كجا بريم مي گفت دريا درياي اونجا هم كه واقعا زيبا بودو پرازماهي هاي قشنگ بود يه تكه نون واسشون مي نداختيم تو آب صدتا ماهي دورش جمع مي شدند پارسا هم مي خنديد وذوق مي كرد يه دفعه كفشش از پاش دراومد افتاد تو آب پارسا هم فكر مي كرد الان ماهي ها كفشش را مي خورند شروع كرد به گريه وبه ماهي ها مي گفت (ماهي نه ماهي كفش نه )تااينكه يه قايق اومد كفشش را دراوورد وپارسا خيلي خوشحال شد الهي ماماني قربونت بره عكساي پسري هم ميذارم كه ببينيد راستي يادم رفت بگم پارسا عاشق نقاشي ومدام درحال كشيدن نقاشيه واسش دفتر نقاشي مي خرم يه روزه تموم اونو نقاشي مي كشه وخيلي هم قشنگ مي كشه وواسه همه عجيبه كه بچه دو ساله اين قدر قشنگ نقاشي مي كشه من هم كه ديدم دفتر كفاف اين بچه را نمي ده رفتم واسش تابلو خريدم كه با ماژيك بكشه وپاك كنه اونم كفاف ذوق هنري اين بچه را نداد چون هرروز بايد يه ماژيك واسش مي خريدم خلاصه جديدا واسش يك تابلو مغناطيسي خريدم كه اون هم ديگه رو به موته خلاصه پسر من ازبس نقاشي مي كشه درحالت عادي هم با انگشتاش نقاشي مي كشه مثلا همين طور رو هوا شعر چشم چشم دو ابرو را مي خونه ومي كشه وجالب اينجاست كه دايره را به زيبايي يك بچه ۷ساله مي كشه ووقتي به درو ديوار نگاه مي كنه چيزهايي را دايره هست به من نشون مي ده مي گه مامان گردو يعني همون دايره
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:13  توسط الهه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 6:58  توسط الهه
|
سلام
من امروز خیلی خیلی واسه پسر گلم ناراحتم آخه رفته مهد کودک و
خیلی هم گریه کرده زنگ زدم دیدم صدای گریش میاد ولی مربیشون
همش میگه موضوع مهمی نیست عادت می کنه نمی دونم چیکار کنم
دلم نمی خواد پسرم ناراحت باشه ولی دلمم نمی خواد همش تو خونه
باشه به نظر روزی ۲ ساعت بره مهدکودک خیلی خیلی واسش خوبه
تازه مامان بیچارمم یه کم به زندگیش میرسه وتازه واسه وقتی بیاد
تهران هم خوبه به مهد عادت کرده باشه پسر گل مامان بدون که خیلی
خیلی دوست دارم عزیزم الان دارم کتاب راهنمایی ورانندگی را می
خونم واسه امتحان رانندگی یه روش واسه دور زدن گفته روش دست رو
دست وتوضیحش داده حالا جالبه بدونیت گل پسر مامان فقط با نگاه
کردن به دستای راننده این روش را یاد گرفته این همون روشیه که
دست چپ و راست را از روهم رد میکنند وفرمون را می گیرند الهی
مامانی قربون اون دقت بره و زبانزد عام وخاصه




+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:36  توسط الهه
|